کد مطلب : 9   گروه : گزارش ها   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۸   بازدید ها : 644

بی شک رنج و دلشکستگی و آوارگی ناشی از جنگ تحمیلی برای سالهای سال دل مادران سرزمین من را به درد آورده است و چه بسیار مادرانی که همچنان چشم انتظار فرزندانی باشند که سالها آرزوی آغوش مادر باشند ....

بی شک رنج و دلشکستگی و آوارگی ناشی از جنگ تحمیلی برای سالهای سال دل مادران سرزمین من را به درد آورده است و چه بسیار مادرانی که همچنان چشم انتظار فرزندانی باشند که سالها آرزوی آغوش مادر باشند . دختر قصه ی غصه آسای ما  رَموک و بی رَد سالهای سال دور از وطن در غربت و بلاتکلیفی زیست اما هیچ گاه نا امید نشد تا سرانجام پس از گذشت 28 سال خانواده خود را یافت و طعم شیرین برادر و خواهر داشتن را چشید . مطالعه سرگذشت خواندنی دختر 5 ساله ی دارخوینی را از دست ندهید.

***

تنها رویای من ؛ دیدار با مقام معظم رهبری ( مد ) است

الهام و صدیقه ی جعفر یا سمیه ی آلبوبالدی هستید ؟
درست است که من سالهای سال با نام الهام و صدیقه جعفر زیستم ولی من خودم را سلیمه آلبوبالدی دختر دارخوین شادگان می دانم و به آن افتخار می کنم .

علاقه به شهدا از نکات عجیب زمان کودکی شماست دلیل آن چه بود ؟
من اگه نگم از بچگی، ولی از وقتی که نمی دونستم چنین جریانی برایم پیش آمده و سرنوشت زندگیم توی این مسیر قرار گرفته باشد یه جورایی احساس قلبی داشتم .کلاس دوم ، پیش منزل ما یک سری بچه را می دیدم که بچه شاهد بودند و اونا رو با سرویس به مدرسه می بردند و احترام خاصی برایشان قائل بودند به مادر خوانده ام می گفتم چرا بابایی نرفت جبهه شهید بشه و من فرزند شهید باشم . به هر حال این عشق از بچگی همراهم بوده. بعداً در مقطع راهنمایی که انشایم خوب شد و به نوشتن علاقه مند شدم مطالب ادبی کوتاهی می نوشتم از شهدا می نوشتم و آن ها همیشه قهرمان نوشته هایم بودند بعد از آن خوابی که دیدم و مسیر زندگی ام را تغییر داد ، نقش شهدا در نوشته هایم پر رنگ تر شدند.

جریان آن خواب چی بود ؟
 15 سالم بود . کلاس سوم راهنمایی می خوندم ، یه شب خواب دیدم که داشتم از مدرسه بر می گشتم . بغل مدرسمون یک کوچه درازی وجود داشت. از ته کوچه یک خانم و آقای عربی که صورت هایشان برایم واضح نبود را دیدم چون فاصلشان خیلی دور بود. همانطور که مات نگاهشان بودم همکلاسی ام بهم گفت اینها پدر و مادرت هستند که منتظر تو هستند با آن ها برو. من ذهنیتی از آن ها نداشتم گفتم نه مادرم توی خانه منتظرمه باید برگردم دیر کنم نگرانم میشه. دوستم گفت : ببین پدر و مادرت میگن اگه نیای دیگه هیچ وقت اونا رو نمی بینی . اینو که گفت از خواب پریدم - اون خواب برام شد یک تلنگر . تا صبح نخوابیدم وقتی صبح پرسیدم گفتند: توانایی شنیدنش را داری ؟ گفتم : آره . بعد جریان زندگی ام را تعریف کردند که تو بچه ی کوچکی بودی و توی بمباران ها مجروح بودی و از مناطق خوزستان آوردنت. اشک امانم را بریده بود .مرتب می گفتند تو توانایی شنیدنش را نداری .

تاثیرات آن خواب چی بود ؟
از اون به بعد مرتباً به بهانه های مختلف دنبال خانواده ام می گشتم . به من گفتند همه خانواده ات شهید شدند. ولی خب مگر می شود از یک طایفه  پرجمعیت عرب کسی زنده نمانده باشد . دوست داشتم ریشه و اصل و نسبم را پیدا کنم . از آن هویت جعلی که برام درست کرده بودند بدم می آمد نمی خواستم اون جریان ادامه پیدا کند . خدا برای هیچ کس نیاره ، خیلی روزهای سختی بودند. از آن به بعد خیلی گوشه گیر و تنها شدم - نمی تونستم یا نمی خواستم ارتباط برقرار کنم و آثار همان روز ها تا حالا هم امتداد دارند . با خانواده شوهرم به خصوص مادر و خواهرش خیلی راحت هستم و گاهاً دل نوشته هایم را برایشان می خواندم و آن ها تنها افراد نزدیک به من بودند.

شنیدیم رفتار خانواده ای که بزرگت کردند با شما خوب نبود !
نزدیک 5 ساله بودم که در تهران به علت عدم اطلاع از خانواده ، توسط یک خانواده تهرانی به کفالت گرفته شدم . وقتی من را به کفالت گرفتند آن خانم سنش 50 سال بود و چون بچه نداشت و شرایط گرفتن بچه را هم نداشت من توسط خواهرش که پرستار بود به اونها واگذار شدم . 2 – 3 ماه بعد ا ازدواج ، این خانواده من را کات کردند ( کنار گذاشتند ) . پدر خوانده ام مرده بود و از همسر اولش یک پسر داشت که با کمک مادر خوانده ام رفته بودند از طرفم امضا کرده بودند که از ارث چیزی نمی خواهم . توی دادگاه هم چند شاهد آورده بودند که این خانم خودش امضا کرده است . خب ما در خانه شوهری در یک آپارتمان 60 متری زندگی می کردیم و خانواده شوهرم با ما زندگی می کردند خب این شائبه برای همسرم و خانواده اش پیش اومده که من کی رفتم امضا کردم که اینا نمی دونن !! ادعا می کردند که زود اومد و گفت که تا  مادر شوهرش متوجه نشده امضا کنم و برم . این اتهام بزرگی بود . مادر شوهرم اعتراض نوشت و بعدا معلوم شد امضای منو جعل کردند . خودش و پسرش به حبس محکوم شدند ولی من رضایت دادم .

بعد از اینکه فهمیدی بچه ی آن خانواده نیستی برخوردها چگونه بود ؟
پذیرش این شوک اونم برای یک دختر اونم تواوج بلوغ خیلی سخت بود ولی من به اون وضعیتم افتخار می کردم با اینکه همسن و سالهام می گفتند : جنگ زده – سرراهی و ... با افتخار بهشون می گفتم من فرزند شهیدم و اهل خوزستان برایم خیلی برایم مهم بود و تعصب خاص داشتم – زمانی که تلویزیون صحنه های جنگ را نشون می داد بی اختیار گریه می کردم.

آیا از صحنه بمباران چیزی در ذهنت مانده ؟
چیز خاصی توی ذهنم نیست و هرچه بر مغزم فشار می آوردم یادم نمیات . فقط می دونم زمانی که انفجار شد من با صورت خوردم زمین . دیگه چیز ی یادم نیست . فقط دود و خاک می دیدم . بر اساس آنچه گفتند وقتی منو بیمارستان بردند . بیمارستان اهواز رو هم بمباران کردند .

برای یافت خانواده چه تلاشی کرده اید ؟
از خانواده ای که پیششون بودم خیلی اصرار کردم که آدرس نشونی شماره ای چیزی بدهند ولی اصلا قبول نکردند و چیزی بم نگفتند . حتی نمی دونم از کدوم شهرم . فقط می گفتند که از خوزستانم .
التماس می کردم که فقط اسم شهرم را بگویند . من تک تک خونه های اون شهر را می زدم و سراغ خانواده ام را می گرفتم . همراه مادر شوهرم رفتم روزنامه ایران و با اطلاعات غلطی که اونا بم داده بودند آگهی چاپ کردم ولی نتیجه ای نگرفتم .

آیا کسی دنبال شما گشته بود که پیدایت کند ؟
بعدها فهمیدم یکی دو روز بعد از تکفل اون خانواده ، عموهایم اومده بودند دنبالم می گشتند در حالی که هنوز حالم بد بود . جراحت داشتم . پایم پانسمان بود و روزانه پانسمان عوض می کردم ولی از آنجا که خانم و آقا سنشون بالا بود و شرایط گرفتن بچه رو نداشتند و من را خواهرزاده شون که پرستار بود بصورت غیرقانونی داده بود لذا نمیخواستند این تخلف آنها لو بره . خب تمام مدارک رو هم از بین برده بودند . شاید هم از ترس از دست دادنم باشد )

اولین بارقه های امید چگونه پدید آمدند ؟ چطور شد به اهواز آمدید ؟
سعی می کردم به هر اداره و سازمان و ارگانی که به ذهنم می رسید یا به من می گفتند سر بزنم ، یا نامه بنویسم . آخرین بار هم که به بیت رهبری نامه نوشتم . بیت رهبری هم با بنیاد شهید تهران بزرگ مکاتبه کردند . از بنیاد شهید تماس گرفتند که آیا اطلاع داری از کدام شهر آمدی ؟ گفتم خانم من اگه می دونستم که در به در همه شهر رو می گشتم. بعدها گفتند چون اطلاعاتی در دست نیست پرونده ات بایگانی شده. 
یک آقایی توی بنیاد شهید خیلی پیگیر کارم بود و اصرار می کرد حتماً دنبال خانواده بروم و بالأخره نتیجه خواهم گرفت. مدتی بعد از بنیاد شهید استان تماس گرفتند و در خصوص نامه ام پرسیدند. گفتم فقط میدونم بچه خوزستانم. گفتند بیایید خوزستان شاید اینجا سپاه، اداره اطلاعات یا ارگان دیگری بتونه کمکت کنه. اون پیشنهاد دلم را روشن کرد و بارقه امید را در دلم انداخت . در شرایطی که دخترم مدرسه می رفت و خودم دانشجو بودم با تشویق مادر شوهرم به اهواز آمدیم ( البته به همراه شوهرم و برادرش و ... ) یک روزه بلیط گرفتم چمدان خریدم و وسایلم را جمع کردم . قبل از حرکت یک عکس 3 در 4 از زمان بعد از جراحتم داشتم گفتم کاش اینو ببریم تراکت بزنیم و چند شماره تماس پاش بنویسیم شاید کمک کند. 
جمعه ساعت 8 - 9  صبح رسیدیم اهواز. یه استراحت کوتاهی کردیم و راه افتادیم . تراکت ها را روی دیوار های شهر چسباندیم خیلی از جوون های شهر کمکمان کردند. از تراکت ها عکس گرفتند و به دوستان و آشنایان ارسال کردند.
صبح رفتیم بنیاد شهید ولی آن ها هم هیچ اطلاعی نداشتند یه خانمی از کارکنان اونجا گفت که یک سری خانواده هستند که چنین مواردی دارند من با چند تا از اونا تماس میگیرم ببینم چه می شود. بعد از مدتی خبر داد که یک خانواده هست که پدر و مادر شهید هستند و دنبال خواهرشون می گردند که اونها خیلی از شهرها و حتی کشور کویت هم رفته بودند تا شاید خواهرشون را پیدا کنند ولی یکی از نشونه ها این است که دختر آن ها یکی از پاهایش 6 انگشت دارد. اینو که گفتند گفتم پس این نشونه من نیست بذار برگردیم چون با وجود این نشونه من نمیتوانم اون دختر باشم و اون بنده خداها هم لابد تازه با این شرایط کنار آمده باشند چرا باید دردشان را تازه کنیم . با حال خراب که از تهران آمده بودم با حالی خراب تر به مهمانسرا برگشتم به مادر همسرم گفتم امروز سکته نکنم شانس آوردم.

شما همان روز موفق شدید با برادرتون صحبت کنید ؟
کمی استراحت کردیم گفتیم حالا که بچه ها همراه ما آمده اند برویم در شهر دوری بزنیم و لب کارون بنشینیم داشتیم آماده می شدیم که تلفن همسرم زنگ خورد. داداش فاضل با همسرم صحبت می کرد. البته قبلش چند نفر زنگ زده بودند و گفتند که اشتباه کردید !!! آخر بعد از سی سال چه چیز را پیدا خواهید کرد. از طریق واتساپ مشخصات تراکت به یکی از اهالی دارخوین می رسد و آنها شماره را به برادرم فاضل می دهند. همسرم گوشی را به من داد فاضل گفت : « خانم ما خواهرمون گم شده.. خودتی؟!. » یک چیزی در درونم میگفت که او برادر من است ولی از آنجا که احتمال اشتباه بود خودمو معرفی نکردم و گفتم که من از آشنایان او هستم ولی او اصرار می کرد با این ذهنیت که قصد مزاحمت دارد تماس را قطع کردم ولی ایشان دوباره تماس گرفت و گفت تو خواهر گمشده منی. این را که گفت واقعاً بغضم ترکید گوشی را به مادر شوهرم دادم وبیرون رفتم.

چگونه همدیگر را دیدید ؟
به مادر شوهرم گفته بود بگذارید خواهرم را ببینم این خواهر من است و یک سری نشانه هایی داد مادر شوهرم گفت که با مادرت بیا. برادرم گفت که مادرم به رحمت خدا رفته از آن لحظه احساس کردم توانم خالی شده است و تمام وجودم را سستی و سنگینی فرا گرفت حالم خیلی خراب شد وقتی برای دیدار به طرف میدان شهدا حرکت می کردیم وضع روحی نامناسبی داشتم آنجا با دو برادر و خواهرم روبرو شدم. آن ها نشانه ها را تکرار کردند و گفتند که یک خال کوبی روی شانه و یک سوختگی بر بازوی دست چپشان وجود داشت. با وجود درست بودن علایم آزمایش DNA گرفتیم .

تا صدور جواب آزمایش DNA چه حسی داشتید ؟
از زمان آزمایش تا جواب هر یک دقیقه یک سال بود. خیلی سخت بود نمی دانستم به چه چیزی باید فکر کنم از طرفی با توجه به درستی نشانه ها یک اطمینان قلبی داشتم از یک طرف از یک حس غریب و مبهم می ترسیدم.

از آمدن مجدد به اهواز و ملاقات با خانواده بگویید 
بعد از جواب آزمایش DNA از زمانی که بلیط ها را گرفتیم تا زمان حرکت به سمت اهواز ده روز فاصله بود دلم میخواست که بتوانم زمان را بچرخانم ولی انگار زمان کش می آمد. روز شماری سخت و جانکاهی داشتم با این که در این مدت خانواده ام یک هفته ای پیش ما بودند.

انتظار چنین استقبالی را داشتید ؟
خودم انتظار چنین استقبالی رو نداشتم با توجه به اینکه دو روز پیش دختر عمویم فوت کرده بود و همه داغدار بودند احتمال می دادم تنها خواهران و برادرانم به استقبال بیایند ولی دیدن آن همه جمعیت مرا شوکه کرد .
چندتا کلمه می گویم ، حس خود نسبت به آنها را بگویید یا آنها را توصیف کنید
پدر : با اینکه سالها ندیده بودمش ولی دستانش را محافظ خود حس می کردم . نمی دانم فقط یک عشق است .

مادر: فقط منتظر آغوش گرمش بودم که متاسفانه جز مزاری برای زار زدن نیافتم .

شهید : آرزو داشتم من هم با آنها شهید می شدم .

جنگ : فکر می کنم وحشتناکترین کلمه ای است که تا حالا شنیده ام . امیدوارم هیچ جای دنیا جنگ واقع نشود چون که بعضی ها واقعا مظلومانه توی جنگ قربانی می شوند .

خدا : اولا که خدا همیشه یه جورایی هوامو داشته . به تنهایی ام نگاه کرده و پشتیبانی اش را لمس کردم . در همه شرایط با زبان محاوره با خدا صحبت کردم .

وصال : لحظه ی خیلی شیرینی است .

عشق : عشق را احساس نمی کردم ولی وقتی که برادر و خواهرم را پیدا کردم واقعا این عشق در وجودم دارد می جوشد . حالا حسش می کنم و این حس حتی در زمان ازدواج هم اینقدر برجسته نبوده است .

امید : با وجود اینکه برخی لحظات از همه چیز می بریدم ولی در نهایت این امید بود که مرا به فردا می رسوند و به آینده خوشبینم می کرد و مادرشوهرم سرچشمه امید من بود .

خوزستان : واقعا یه عِرق و عشق خاصی نسبت به اون داشتم . حتی زمانی که اصالتم را نمی دانستم . همیشه دوست داشتم خوزستانی باشم .

دارخوین : اولین بار که رفتیم یک حس غریبی برایم داشت . احساس کردم که آنجا راحت نفس می کشم . احساس می کردم که برایم خیلی آشنا است . احساس می کردم که قبلا انجا قدم گذاشتم با اینکه یادم نیست ولی رد پاهایم را هنگام دویدن های بچه گانه ام را حس می کردم .

مادر همسر : واقعا دستبوسشم . کارهایی را که برایم انجام داده قابل توصیف نیست با اینکه وارد جزئیات نمی شوم ولی بخاطر من از خیلی چیزها گذشت . همت ، گذشت ، فداکاری خاصی داشت . تنها حامی من بود و برایم از نظر امید یک کوه بود و پشتیبان .

یکمی از دخترتان « مبینا » بگوئید 
مبینا خانم دختر خیلی عاطفی است که با غصه های من غمگین می شد و با خنده های من می خندید . گاهی آنقدر بیصدا اشک می ریخت که خودم از گریه هاش به شدت غمگین می شدم و حتی خودم را سرزنش می کنم که چرا دخترم را درگیر مسایل روحی خودم کردم .

در زندگی جدای از این ماجرا چه آرزوی داشتی که محقق نشد ؟
به عنوان یک نکته ریز و ظریف می خواهم زرنگی بکنم و یکی از بزرگترین آرزوهام را که هیچ وقت محقق نشد را به زبون بیارم که تا حالا هیچ کس نشنیده و آن این بود که همیشه آرزو داشتم حضرت آقا (( رهبر معظم )) صیغه عقد بنده را جاری بفرمایند که محقق نشد و در حدآرزو باقی ماند اما می خواهم حالا از این فرصت استفاده کنم و آرزوی قدیمی ام را تبدیل کنم به خواسته ای و آن هم اینکه از مسئولین خواهش کنم زمینه دیدار بنده و خانواده ام را با حضرت آقا اگر لایق باشم مهیا بفرمایند و اگر حضرت آقا بنده را لایق بدانند و بپذیرند تا آخر عمر ممنون و مفتخر خواهم بود .
 
حرف ناگفته ؟
قبل از هر چیز باید از مسئولین هفته نامه التزام و مخصوصاً آقای دورقی تقدیر و تشکر کنم که واقعاً برای تهیه این گزارش با همه سختی ها و شرایط من کنار اومد خسته نشد و رها نکرد. بعد از همه کسانی که حوصله به خرج می دهند و مطالب ما را می خوانند تشکر می کنم.

***

حجة الاسلام صادق آلبوبالدی ؛ برادربزرگ خانم بالدی:

مادر بزرگم تا لحظه مرگ برای غربتش گریه می کرد

آن اتفاق ناگوار در چه تاریخی و چگونه رخ داد ؟
ساعت 3 و 30 دقیقه ظهر روز چهارم اسفندماه 1364  بود که هواپیماهای عراقی بصورت بی صدا در آسمان دارخوین پدیدار شدند و اقدام به شلیک راکت به منازل و نخلستانها کردند .

چه کسانی شهید یا مجروح شدند ؟
آن روز مهمان داشتیم و حدود 25 نفر در اطاق بودند . در آن سانحه پدرم شهید اسبیّت البوبالدی ، مادرم شهید قسیمه مقدم که مجروح شده بود و نزدیکی های بیمارستان سینای شهرستان کارون شهید شد . برادرم شهید صالح ( سلطان ) 16 ساله ، خواهرم شهید جمیله 14 ساله ، خواهرم شهید فضیله 13 ساله و پسرخاله ام شهید حسن 15 ساله به لقای الله رفتند و من از ناحیه کمر ، برادرم فاضل از ناحیه چشم و صورت و دایی کریم مقدم نیز مجروح شدیم .

چگونه متوجه شدید که سلیمه نیست ؟
با لودر خاک ها را کنار می زدند . اکثر افراد خانواده یا شهید یا مجروح شده بودند و کسی متوجه عدم حضورش نبود . من را سرپایی پانسمان کردند و شروع به تفقد و جستجوی افراد خانه مشغول شدم . نبود سلیمه 5 ساله را احساس کردم و برای پیدا کردنش به در و دیوار زدم ولی هیچ اثری از او نیافتم . یکی از پاسداران گفت که دختر بچه ای را با نیسان بردند اهواز . آنجا بیمارستان نیز مورد هجوم قرار گرفته بود . آنجا هم یکی گفت که دختر چهار ساله ای با جراحت هایی در قسمت دست و پا و صورت به امیدیه اعزام شده است . سریع خودمان را به آنجا رساندیم . قسمتی از فرودگاه امیدیه درمانگاه بود و مجروحان را به معراج شهدای تهران می بردند . 
به بیمارستان توانبخشی تهران واقع در شهرری رفتیم . آنجا انبوهی بود از شهید و مجروح از زن و مرد و مسن و جوان و ... .عموی من برای شناسایی داخل شد ولی پیدایش نکرد . در روزنامه های کیهان ، اطلاعات و جمهوری اسلامی آگهی گذاشتیم و نا امید و دلشکسته برگشتیم .

آیا مواردی پیدا شد که شما فکر کردید خواهرتان باشد ؟
بله خیلی زیاد . بعد از چاپ آگهی تا پیدا شدنش موارد زیادی در شهرهای اراک ، اردبیل ، قم ، تهران ، مشهد و کشور کویت تماس گرفتند ولی هیچ کدامشان خواهر ما نبودند .

چگونه متوجه حضور خواهرتان در اهواز شدید ؟ 
هم از بنیاد شهید تماس گرفتند و هم برخی دوستان اطلاعیه ها را در خیابان نادری دیده اند . تماس گرفتیم و نشانه ها را دادیم و با وجود مثبت بودن آنها منتظر جواب آزمایش شدیم تا عرف و شرع نیز رعایت شده باشد .

اکنون چه احساسی دارید ؟
در پوست خودم نمی گنجم . کاش پدر و مادرم زنده بودند . مادر بزرگی داشتم که با وجود از دست دادن پسر و نوه هایش شده همیشه چشم به راه سلیمه بود و تا لحظه مرگ عصرها در کناری می نشستد و تسبیح کنان برای بازگشتش دعا می کرد و برای غربت خواهرم می نالید و اشک می ریخت . خیلی دوست داشتم حداقل آن پیرزن بازگشت سلیمه را می دید ولی حکمت خدا بالاتر از این حرفهاست و خدا را برای همه چیز سپاسگذارم . از همه مردم و دوستان و اصحاب رسانه که در این مدت همراه و همراز ما بودند تشکر می کنم و برای همه آرزوی موفقیت و سربلندی می کنم .

***

مجید عرب اسدی همسر خانم بالدی :

از اینکه دخترم خاله و دایی دار شده خوشحالم

یافتن خانواده چه تأثیری بر زندگی و روابط کلی شما گذاشته؟
یافتن خانواده همسرم یک پنجره جدید به زندگی ما باز کرده – یک تجربه جدید که همه چیز را متأثر از خودش کرده. یه سال جدید با یک دنیا اتفاق و رویداد جدید با یک فامیل جدید که اصلاً فکرش را هم نمی کردم. سال ها است که همسرم تنهاست و چیزی به عنوان برادر و خواهر همسر را تجربه نکرده بودم و به فضل خدا تو سال جدید یک تجربه جدید و در عین حال شیرین و دوست داشتنی به وجود آمد.

استقبال را چطور دیدید؟ 
واقعا بی نظیر بود ما اصلاً تصورش را هم نمی کردیم. می دونستیم واسه استقبال قراره که بیان ولی فکر می کردیم فقط خواهر و برادرها می یان فرودگاه ولی با سیل عظیم جمعیت خانواده بزرگ بالدی مواجه شدیم و واقعا متحیر شده بودیم.

روحیه و حالات نفسی ایشان قبل و بعد از یافتن خانواده را تشریح کنید؟
همسرم کلاً فرد آرام و صبوری بود اما با همه صبوری اش گاهی آنقدر بی تاب می شد، گریه می کرد و خلاصه... که من خیلی متوجه نبودم و بیشتر با مادرم بودند.توی صحبتهاش همیشه احساس غرور داشت که از خانواده ای که چیزی از آن ها به یاد نداشت حرف می زد. همیشه با افتخار و سربلندی در مورد سرگذشتش صحبت می کرد بعد از پیدا کردن خانواده هم این احساس تو وجودش چند برابر شد.

یافتن خانواده همسرتون چه تأثیر کلی بر روابط زناشویی شما داشته؟
فعلاً که یک تجربه جدید را شاهد هستیم و هنوز همسرم از حالت شوک خارج نشده ولی همه چیز نسبت به گذشته تغییر کرده و انشااله که این تغییرات مثبت هستند و به تحکیم زندگی و ادامه شیرین آن کمک می کنند. حالات روحی دخترم تغییر کرده و از داشتن دایی و خاله و فامیل خیلی خوشحاله و این هم یه تغییر مثبت دیگه است.

خانواده همسرت را چگونه دیده اید؟
خانواده همسرم خوشبختانه از خانواده های اصیل و خوب خوزستان هستند که باعث مباهات و خوشحالی بنده است و خدا را شکر می کنم که بعد از این همه سال خانواده ای خوب و فهیم و روشن فکر و تحصیل کرده را پیدا کردیم با اینکه مادرم و همسرم سال ها در جستجوی آن ها بودند و به فضل خدا امسال این اتفاق قشنگ در زندگی مان رخ داد.

چقدر به یافتن خانواده امیدوار بودید و این یافتن چه تأثیری بر روحیه خانمت داشته؟
اصلاًفکرش را هم نمی کردم اما هیچ وقت امید را از خانمم دریغ نمی کردم. با اینکه تو دلم هیچ امیدی نداشتم اما وقتی متوجه بی تابی خانمم می شدم می گفتم انشاءاله پیدا می شن. وقتی هم که همسرم خانواده اش را پیدا کرد دچار حالات عجیبی شد مثل یک شوک بزرگ دائم اشک می ریخت بی بهانه گریه می کرد و گاه ملیح و آرام می خندید نمی توانستم درک کنم به چی می خنده یا چرا گریه می کنه. می گفتم حالا که خانواده ات را پیدا کردی چرا گریه می کنی؟ و اون فقط اشک می ریخت و بغض بزرگی راه حرف زدن را بسته بود. خلاصه لحظات سخت و باور نکردنی بود مثل اینکه همه با هم شوکه شده بودند.

آیا انتظار چنین استقبالی را داشتید؟
نه واقعاً تا این حد نه. می دونستم واسه استقبال می آیند فرودگاه اما با این عظمت نه. غافلگیر شدیم.

چه سخنی با مردی که این قضیه برایشان مهم بوده دارید؟
خوب از آنجایی که این اتفاق یک اتفاق نادر و در عین حال جالب- دردناک – شیرین و شوک برانگیزی است قاعدتاً واسه خیلی از مردم مهم و جالب بود فقط می خواهم بگم خیلی حواسمان به دور و برمون باشه و غافل نباشیم از کسانی که کنارمون زندگی می کنند و ما از درد و دلشون بی خبریم که با یک تلنگر این خبر اینقدر مهم بشه و یک دختر بخواد سی سال تنهایی هاش را تو یک روز فریاد بزنه. همه این اتفاقات حکمت خداست که قدرتش را به رخ بنده هاش بکشه و بنده ها را از خواب غفلت با یک تلنگر بیدار کند. بیائید بیشتر حواسمان به اطرافیانمون باشه و از همگی تقدیر و تشکر می کنم که ابراز محبت کردند و شادی خودشون را با شنیدن این خبر به ما هدیه کردند.

کنار آمدن با این ماجرا را چگونه می بینید؟ 
همان طور که قبلاً هم گفتم یک تجربه جدید و تجربه جدید هم شرایط خاصی را می طلبد.

***

مبینا ( فاطمه ) عرب اسدی دختر خانم بالدی :

داستان مادرم را انشاء خواهم کرد

ناراحتی مادر چقدر در روحیه شما تاثیر گذاشته بود ؟
از دیدن ناراحتی مادرم خیلی غمگین می شدم  آرزو می کردم بتونم کاری براش بکنم ولی نمی تونستم کاری بکنم . همیشه مغذب بودم .

از اینکه صاحب دای و خاله و کلی دختر و پسر دایی و خاله هم سن و سال خودت شدی چه احساسی داری ؟
یک حس قشنگ و خوب که قابل گفتن نیست . شادمانی رو از اعماق دلم حس می کنم .

دوست داری کنار خاه ها و دایی هایت زندگی کنی ؟
بله خیلی زیاد

آیا داستان مادرت را بصورت انشاء برای همکلاسی هایت خواهی نوشت ؟
بله . در اولین فرصتی که انشاء با موضوع آزاد داشته باشیم داستان مادرم را خواهم نوشت .

از فامیل مادرت با چه کسانی بیشتر صمیمی شدید ؟
همه دایی ها و دایی زاده هام و دوتا خاله هامو دوست دارم و به یک اندازه برایم ارزشمند هستند ولی با دایی فاضل و خاله کلثوم بیشتر صمیمی شدم .

 ***

شیرین عرب اسدی مادرشوهر :

سلیمه برود شادگان ؛ دلتنگ می شوم

یافتن خانواده چه پیام غیبی برای شما داشت؟
پیدا کردن خانواده نمیشه گفت شبیه معجزه بلکه واقعاً خود معجزه را بنده و دیگران به چشم دیدیم.

آیا اجازه سکونت در خوزستان را به ایشان می دهید؟ 
نه چون من در تهران تنها می شوم به خاطر اینکه من و سلیمه به شدت به هم وابسته هستیم.

یافتن خانواده چه تأثیری بر روحیه شما داشته است؟
احساس سبکی می کنم فکر می کنم یک مسئولیت سنگین از روی دوشم برداشته شد و سنگینی یک کوه از من کم شد و خوشحالم که سلیمه را به خانواده اش رسوندم و تلاشهام نتیجه داشت. پایان غم های سلیمه شروع یک زندگی سبک و راحت برای من است.

ارتباط تنگاتنگ و الفت عجیبی بین شما وجود دارد جایگاه ایشان نزد شما چگونه است؟
من از اول روزی که سلیمه وارد زندگی ام شد اون را غریبه نمی دانستم یا حتی عروس حسابش نمی کردم فکر می کردم نه مطمئن می دونستم که مثل دختر واقعی ام هستش و هیچ فرقی با بچه های خودم نداشته و ندارد. همیشه سعی کردم همینطور که بچه های خودم را حمایت می کنم و حتی بیشتر حمایتش کنم.

برای یافتن خانواده شما بزرگترین حامی ایشان بودید چه چیزی باعث این انگیزه شده بود؟
از ابتدا وقتی غم وغصه را در چهره اش می دیدم بی تابی ها و بی قراری هاش اذیتم می کرد دلم می خواست یه کاری کنم. اشک ها و غم هایش جگرم را می سوزاند و چون احساس مادر و فرزندی بین ما شکل گرفته بود دلم می خواست هر طور شده از هر جایی یک نقطه امید پیدا کنم و هر چه می گذشت این انگیزه در من بیشتر می شد.

آیا امیدوار به یافتن خانواده اش بودید؟
بله با اینکه هیچ وقت هیچ نام ونشانی نداشتیم ولی همیشه امیدوار بودم. همیشه می گفتم حتی اگه از یک خانواده پدر و مادر شهید شده باشند برادر- خواهر- عمه- عمو- دایی- خاله و یک فامیل هست که دنبال گمشده اش بگرده و من باید با توکل به خدا پیداشون کنم.

خوزستانی ها را چگونه دیدید و آیا انتظار چنین استقبالی را داشتید؟
خوزستانی ها آدم های بسیار خوب و خونگرم و مهمان نواز هستند که واقعاً پیش آن ها احساس غریبی نمی کنم. مخصوصاً خانواده بزرگ بالدی که کنارشون احساس خوب و قشنگی دارم.
واقعاً انتظار چنین استقبالی را نداشتم اما خوب فکر می کردم که بعد از سی سال خواهر عزیزشان به شهرشان بر می گرده استقبال با شکوهی انجام بدهند.

 ***

کلثوم آلبوبالدی ؛ خواهر خانم بالدی :

خیلی از آنهایی که آرزوی دیدن سلیمه را داشتند دیگر بین ما نیستند

نبود خواهرتان چه تاثیری بر زندگی شما داشت ؟ 
مسلمان حضور یک خواهر دیگر در جمع خواهر و برادرانم خیلی خوشایند است و فقدان او را حس می کردیم .

آیا وجودش را باور کرده اید ؟ 
در ابتدا درک این موضوع برایمان مشکل بوده ولی به لطف خدا حضورش در کنار ما ، مهر و محبت ما نسبت به دیگر خواهر و برادرانم را بیشتر کرده است .

ایشان شما را یاد چه کسانی می اندازد و چرا ؟
بی شک پدر و مادرم . چون یادگار آنهاست .

خبرِ یافتن او را چگونه شنیدید و هضم این خبر برای شما چگونه بود ؟
چون خودم پیگیر این موضوع بودم جزء نخستین کسانی بودم که در جریان خبر قرار گرفته ام . باورش سخت بود ولی به شکر خدا حقیقت بود .

قبل از یافتن او تصور می کردید که او کجاست و چکار می کند ؟ 
هر چند در کنار پدر و مادر برای او هم فاتحه می خواندیم ولی ته قلبم امید به یافتن او را داشتم و ناخودآگاه به این موضوع فکر می کردم که روزی او را در کنارمان داشته باشیم .

یافتن او را چگونه توصیف می کنید ؟
در ذهن من این موضوع مانند معجزه است .

چه سخنی با خواهرتان دارید ؟
دوستش دارم و دوست دارم همیشه در کنارمان باشد . دوست داشتم خیلی وقت پیشتر پیدا می شد چرا که خیلی از عزیزانی که مشتاقانه منتظر آمدنش بودند حالا دیگر بین ما نیستند و آرزوی دینش را با خود به گور بردند . روحشان شاد

***

مریم عرب اسدی خواهرشوهر :

تشویقش می کردم دردهایش را روی کاغذ بیاورد

غصه زن برادرت چه تأثیری بر روی شما داشت؟ 
مسلماً تأثیر مستقیمی داشت و هر وقت کنار هم بودیم غصه و غم  را در چهره اش می دیدم یک غم سنگین دلم را می فشرد اما کاری از دستم ساخته نبود جز اینکه دلداریش بدهم یا با گریه هاش گریه کنم و با خنده هاش بخندم.

به عنوان یک هم سن چقدر این مشکلات را درک کرده اید؟ 
درک این مسئله واقعاً سخته چون هیچ وقت در جایگاه ایشان قرار نداشتم حتی تصورش هم برایم غیر ممکن بود و همیشه به صبر زن برادرم آفرین می گفتم و تحسین می کردم.

چه اقداماتی برای تسلی خاطر ایشان انجام دادید؟
سعی می کردم باهاش همدردی کنم به قصه ها و غصه هاش گوش کنم و خودم را بهش نزدیک کنم تا با من درد و دل کنه تا شاید کمی از غصه هاش کم بشه، دل نوشته هاش را می خواندم و گریه می کردم و شوق و اشتیاق خودم را برای خواندن نوشته هایش نشان می دادم تا تشویق بشه و بتوانند درد و دل هایش را روی کاغذ بیاره تا کمی دلش سبک بشه و همیشه با برادرم صحبت می کردم تا حالات روحی همسرش را درک کنه خلاصه هر طور بود سعی می کردم کمکش کنم تا تحمل این رنج فراق برایش سهل تر بشود.

آیا امیدوار بودید که ایشان خانواده اش را پیدا کند؟ باورش چگونه است؟
اصلا هیچ وقت امید نداشتم که زن داداشم بتونه خانواده اش را بعد از این همه سال پیدا کند. حتی زمانی که مادرم و زن برادرم تصمیم گرفتند به اهواز بیایند و دنبال خانواده اش بگردند پیش خودم گفتم اصلاً امکان ندارد نتیجه بگیرند ولی خوب حالا می روند یک سفری و آب و هوایی عوض می کنند و برمی گردند و وقتی اطلاع دادند که خانواده اش را پیدا کردند اصلاً باورم نمیشد و فکر می کردم خواب می بینم ولی حالا خیلی خوشحالم چون برادر و خواهرهای زن برادرم برادر و خواهر های من همه هستند و از این بابت خوشحالم.

***

دلنوشته های خانم بالدی

بسمه تعالی
آه ... چگونه باور کنم که هستی اما تو را نمی بینم . احساست می کنم اما چشمانم چه قاصرند . باور نمی کنم که نباشی . همیشه وجود مهربانت کنارم هست . چشمانم آلوده شده که زیبایی وجودت را نمی بینند . باید چشمهایم را بشویم باید اشکها را به مدد بخوانم باید تو را فریاد بزنم . باید از اعماق وجود بجویمت .
آری تو را ... تو که بهترین یادگار بهترین و  قشنگ ترین روزهای زندگی ام هستی . تو یادگار روزهای خوش و زیبای کودکی ام هستی . کودکی گمشده ... کودکی که با نامهربانی گم شد . در میان شعله و خاکستر و آتش و دود ...
اشکها امانم نمیدهند . همه به یاری ام آمده اند تا تو را فریاد بزنم اما مثل اینکه بغض با من همزاد شده . گلویم را می فشارد و می گوید : آرام و بیصدا دردهایت را فریاد بزن .. آنگونه که فقط خودت بشنوی ....
چه کنم ؟ رسم دنیا این است و تقدیر من جز رنج و غصه چیزی نیست ؟ ...
دلم آغوش گرمت را می خواهد . دستان مهربانت را می جوید .. اما ...
آه ... دلم می خواهد کودکانه در آغوشت بگیری و با دستان مهربانت موهایم را شانه بزنی . به اندازه ی 30 سال دوری و تنهایی محکم در آغوشت بفشاریم و آنگاه مهربانانه نگاهم کنی و ببوسی و ...
دلم می خواست روی زانوهایت بنشانی ام و مثل یک دختر بچه نوازشم کنی به اندازه سی سال دوری و تنهایی و به رویم لبخند بزنی . از همان لبخندهای شیرینی که لحظاتی قبل از جدایی در چهره داشتی . 
همه خوبی ها و مهربانیهایت را جستجو می کنم و فقط مزاری می یابم که غصه های سی ساله ام را بر سر آن گریه کنم . 
چه تلخ است لحظات بی تو بودن . ای کاش مرا نیز با خود می بردید . دیگر خسته ام از این همه نامردمیهای روزگار ... 

20 / 12 / 1392

***

عکس ها :

سلیمه بالدی در سن 5 سالگی

***

شهید اسبیّت البوبالدی پدر سلیمه

***

در سالن انتظار فرودگاه بین المللی اهواز

***

آغاز وصال

***

تا خانه

***

کوی دوست

***

منبع: هفته نامه اتزام

  برچسب ها
  آخرین اخبار
  نظرات
نام :
ایمیل :
نظر :
کد امنیتی :

  آخرین اخبار